X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1387

تفسیرآیات درس پنجم 

(( الذی له ملک السموت والارض و لم یتخذ ولدا و لکن له شریک فی الملک و خلق کل شیء فقدره تقدیرا )) ( سوره فرقان آیه 2)

 ترجمه :خداوندی که حکومت آسمانها و زمین از آن اوست ، و فرزندی برای خودانتخاب نکرد ،و همتایی در حکومت و مالکیت ندارد ، و همه چیز را آفرید ، و به اندازه گیری نمود . 

 

تفسیر: در دومین آیه مورد بحث خداوند را که نازل کننده فرقان است به چهار صفت توصیف می کند که یکی در حقیقت پایه و بقیه نتیجه ها و شاخه های آن است :نخست می گوید :" او خدایی است که مالکیت و حکومت آسمانها و زمین منحصر به او است "(الذی له ملک السموات و الارض ) . آری او حاکم بر کل عالم هستی و تمام آسمانها و زمین است ، و چیزی از قلمرو حکومت او بیرون نمی باشد . به توجه به مقدم شدن "له" بر "ملک السموات " که طبق ادبیات عرب دلیل بر انحصار است چنین استفاده می شود که حکومت واقعی و فرمانروایی آسمانها و زمین ، منحصر به او است ، چرا که حکومتش کلی و جاودانی و واقعی است بر خلاف حاکمیت غیر او  که جزیی و ناپایدار و در عین حال وابسته به او است . سپس به نفی عقاد مشرکانیکی پس از دیگری پرداخته می گوید :"خدای که فرزندی برای خود انتخاب نکرد " ( و لم یتخذ ولدا ) .

اصولا نیاز به فرزند چنانکه قبلا هم گفته ایم یا بخاطر استفاده از نیروی انسانی او در کارها است ، یا برای یاری گرفتن به هنگام ضعف و پیری و ناتوانی است ، و یا برای انس گرفتن در تنهایی است ، و مسلم است که هیچ یک از این نیازها در ذات پاک اوراه ندارد . و به این ترتیب اعتقاد نصاری را به اینکه حضرت "مسیح " علیه السلام فرزند خدا است و یا یهود که " عزیز " را فرزند خدا میدانستند و همچنین اعتقاد مشرکان عرب را نفی می نماید . سپس می افزاید :" او شریکی در مالکیت و حاکمیت بر عالم هستی ندارد "( و لم یکن له شریک فی الملک )" . و اگر مشرکان عرب ، اعتقاد به وجود شریک یا شریکهایی داشتند ، و آنها را در عبادت شریک خدا می پنداشتند ، در شفاعت به آن توسل می جستند و در حاجات خود از آنها کمک می طلبیدند ، تا آنجا که با صراحت در هنگام گفتن " لبیک" برای حج این جمله و جمله های شرک آلود و زشت به این صورت بر زبان جاری می کردند : لبیک لا شریک لک ، الا شریکا هو لک ، تملکه و ما ملک : " اجابت دعوت تو را کردم ای خدایی که شریکی نداری ، جزء شریکی که از آن توست که تو مالک این شریکی و مالک مملوک او هستی ". قرآن همه این موهومات را نفی و محکوم می کند . و در آخرین جمله می گوید : " او تمام موجودات را آفریده ، نه تنها آفریده بلکه تقدیر و تدبیر و اندازه گیری آنها را دقیقا معین کرده است " ( و کل شیء فقدره تقدیرا ) . نه همچون اعتقاد ثنویین که بخشی از موجودات این عالم را مخلوق "یزدان " می دا نستند و بخشی را مخلوق "اهریمن" و به این ترتیب آفرینش و خلقت را در میان یزدان و اهریمن تقسیم می کردند ، چرا که دنیا را مجموعه ای از "خیر " و " شر " و نیکی و بدی می پنداشتند ، در حالی که از دیدگاه یم موحد راستین در عالم هستی چیزی جز خیر نیست و اگر شری می بینیم یا جنبه نسبی دارد یا عدمی و یا نتیجه اعمال ما است (دقت کنید )

نکته:اندازه گیری دقیق موجودات نه تنها نظام حساب شده و متقن جهان از دلایل محکم توحید و شناسای خدا است که اندازه گیری دقیق آن نیز دلیل روشن دیگری می باشد ، ما هرگز نمی توتنیم اندازه گیری موجودات مختلف این جهان و کمیت و کیفیت حساب شده آن را معلول تصادف بدانیم که با " حساب احتمالات " سازگار نیست . دانشمندان در این زمینه مطالعاتی کرده و پرده از روی اسراری برداشته اند که انسان را در اعجاب عمیقی فرو می برد آنچنان که بی اختیار زبان او به ستایش از عظمت و قدرت پروردگار مترنم می گردد . در اینجا گوشهای از آن را از نظر شما می گذرانیم . دانشمندان می گویند اگر قشر خارجی کره زمین ده پا کلفت تر از آنچه هست می بود اکسیژن یعنی ماده اصلی حیات وجود پیدا نمی کرد ، یا هرگاه عمر دریاها چند پا بیشتر از عمق فعلی بود کلیه اکسیژن و کربن زمین جذب می شد ، و دیگر امکان هیچ گونه زندگی نباتی یا حیوانی در سطح خاک باقی نمیماند ، به احتمال قوی کلیه اکسیژن موجود را قشر زمین و آب دریاها جذب می کردند و انسان برای نشو و نمای خود باید منتظر بنشیند تا نباتات برویند و از پرتو  وجود آنها اکسیژن لازم به انسان برسد با حسابهای دقیقی که به عمل آمده معلوم شده است اکسیژن برای تنفس انسان ممکن است از منابع مختلف بدست آید ،اما نکته مهم آن است که مقدار این اکسیژن درست به اندازه ای که برای تنفس ما لازم است در هوا پخش شده . اگر هوای محیط زمین اندکی از آنچه هست رقیق تر می بود اجرام سماوی و شهابهای ثاقب که هر روز به مقدارچند میلیون عدد به آن اصابت می کنند و در همان فضای خارج منفجر و نابود می شوند اما به سطح زمین می رسیدند ، و هر گوشه آن را مورد اصلبت قرار می دادند این اجرام فلکی به سرعت هر ثانیه از 6 تا چهل میل حرکت می کنند و به هر کجا بر خورد کنند ایجاد انفجار و حریق می نماید ، اگر سرعت حرکت این اجرام کمتر از آنچه هست می بود ، مثلا به اندازه سرعت یک گلوله بود ، همه آنها به سطح زمین می ریختند و نتیجه خرابکاری آنها معلوم بود . اگر خود انسان در مسیر کوچکترین قطعه این اجرام سماوی واقع شود شدت حرارت آنها که با سرعتی معادل 90 برابر سرعت گلوله حرکت می کنند او را تکه پاره و متلاشی می سازد .

غلظت هوای محیط زمینبه اندازه ای است که اشعه کیهانی را تا میزانی که برای رشد و نمو نباتات لازم است به سوی زمین عبور می دهد ،و کلیه میکربهای مضر را در همان فضا معدوم می سازد ، و ویتامینهای مفید را ایجاد می نماید . با وجود بخارهای مختلفی که در طی قرون متمادی از اعماق زمین بر آمده و در هوا منتشر شده است ، و غالبا آنها گازهای سمی هستند "مع هذا هوای محیط "زمین آلودگی پیدا نکرده ، و همیشه به همان حالت متعادل که برای ادامه حیات انسانی مناسب باشد باقی مانده است . دستگاه عظیمی که این موازنه عجیب را ایجاد می نماید و تعادل را حفظ می کند همان دریا و اقیانوس است که مواد حیاتی و غذای و باران و اعتدال هوا و گیاهان و بالاخره وجود خود انسان از منبع فیض آن سرچشمه می گیرد ، هر کس که درک معانی میکند باید در مقابل عظمت دریا سر تعظیم فرود آورد و سپاسگذار موهبت های آن باشد .... تناسب عجیب و تعادل بسیار دقیقی که بین " اکسیژن " و " اسید کربونیک" بر قرار گردیده تا حیات حیوانی و گیاهی به وجود آید جلب توجه همه متفکرین را کرده ، و آنها را به اندیشه وا داشته است .

اما اهمیت اساسی اسید کربونیک هنوز در نظر بسیاری از مردم مکتوم می باشد ، نا گفته نماند که اسید کربونیک همان گازی است که نوشابه های گازدار را با آن درست می کنند ، و در میان مردم معروف است . اسید کربونیک گاز بسیار غلیظ و سنگینی است که خوشبختانه نزدیک به سطح زمین قرار دارد و تجزیه آن از اکسیژن و کربن و ییدروژن است بر اثر حرارت تجزیه شیمیایی می شود و کربن با نهایت سرعت با اکسیژن آمیخته و تشکیل اسید کربونیک می دهد ، ییدروژن آن نیز با همان شتاب با اکسیژن آمیخته و تشکیل بخار آب می دهد ، دود عبارت از کربن خالص و ترکیب نشده است . انسان هنگام تنفس مقداری اکسیژن فرو می برد ، و خون آن را در تمام قسمتهای بدن توزیع می کند ، و همین است اکسیژن غذا در سلولهای مختلف آهسته و آرام  و با حرارتی ضعیف می سوزاند ، و اسید کربنیک و بخار آب ان خارج می شود به همین جهت وقتی از راه شوخی گفته می شود فلانی مانند "تنور " آه می کشد حقیقت واقعی اظهار شده است . گاز اسید کربنیکی که بر اثر احتراق غذا در سلولها ایجاد می شود داخل ریه می گردد ، با تنفسهای بعدی از بدن خارج شده ، و به هوای محیط بر می گردد به این ترتیب کلیه جانوران اکسیژن استنشاق می کنند ، و اسید کربنیک بیرون می دهند .

چقدر شگفت آور است طریقه کنترل و موازنه در این عالم در نتیجه همین موازنه طبیعت مانع آن شده است که حیوانات هر قدر هم بزرگ یا درنده و سبع باشند بتوانند بر دنیا تسلط یابند ، فقط انسان این موازنه طبیعت را بهم می زند ، و نباتات و حیوانات را از محلی به محل دیگرمنتقل مینماید ، و اتفاقا به فوریت هم جریمه این شوخ چشمی خود را می پردازد ، زیرا آفات نباتی و امراض حیوانی خسارت جبران ناپذیر به او میزند . داستان زیر مثل بسیار خوبی است که نشان میدهد انسان برای ادامه حیات خود چگونه باید رعایت این کنترل و موازنه را بنماید : چندین سال قبل در استرالیا نوعی از بوته معروف به "کاکتوس " را  کنار نرده های مزارع می کاشتند و چون حشره دشمن این نبات در آن موقع در استرالیا وجود نداشت بوته کاکتوس شروع به ازدیاد و توسعه عجیب نمود، دیری نگذشت که مساحتی به اندازه سطح جزیره انگلستان را فرا گرفت ، و مردم را از قرا و قصبات بیرون کرد و زراعت آنها را منهدم نمود و امر کشاورزی را مختل و غیر ممکن ساخت . ساکنین محل آنچه وسیله در دسترس خود دا شتند بکار بردند و نتیجه نگرفتند ، استرالیا در خطر آن قرار گرفت که قشون بی صدا و لجوج گیاه  کاکتوس آن را بالمره در حیطه تصرف خود در آورده علما و متخصصین در صدد چاره جوی این خطر برآمدند و به این منظور دور عالم را تجسس کردند تا عاقبت حشره ای را یافتند که منحصرا با ساق و برگ و ته کاکتوس تغذیه می کند و جز آن غذای دیگر نمی خورد ، و به سهولت هم زاد و ولد میکند و در استرالیا دشمنی ندارد در این مورد حیوان بر نبات غلبه کرد و امروز خطر هجوم کاکتوس به کلی بر طرف شده است و با معدوم شدن کاکتوس حشرات مزبور هم از میان رفتند و فقط عده قلیلی باقی ماند که پیوسته مقدار نمو  و توسعه کاکتوس را کنترل کنند ، آفرینش این کنترل و تعادل را در طبیعت برقرار کرده و بسیار هم مفید واقع گردیده است . چه شده است که پشه مالاریا سطح زمین را فرا نگرفته و باعث انهدام نسل انسانی نشده است؟ در حالی که پشه معمولی حتی در نواحی قطبی نیز فراوان است ؟ یا چه شده است که پشه تب زرد در موقعی تا نزدیکی های نیویورک آمده بود دنیا را ویران نکرد ؟ یا چه شده است که مگس خواب آور طوری آفریده شده که جز در مناطق گرمسیر استوایی نمیتواند زیست نماید نسل آدمی را از روی زمین بر نداشته است ؟ ( همه اینها از طریق یک نظام کنترل حساب شده جلوگیری گردیده ) . کافی است به یاد آوریم که در طول زمان با چه آفات و امراضی دست به گریبان بوده ایم ، و چگونه تا دیروز وسیله مدافعه در مقابل آنها را نداشته و از هیچ یک از اصول بهداشت نیز اطلاعاتی نداشته ایم آنوقت متوجه می شویم که وجود ما با چه طرز حیرت آوری محفوظ و مصون مانده است .

 

(( ایاک نعبد و ایاک نستعین )) ( سوره فاتحه آیه 5 )

ترجمه:( پروردگار ) تنها ترا می پرستیم ، و تنها از تو یاری می جوییم . 

تفسیر:توجه به آیات قبل حالت مخصوصی برای بندگان در حال عبادت به وجود می آورد : او در ابتدا ، عظمت این جهان و موجودات آن را دید و نعمتهایی را که آفریدگار جهان به او عطا کرده بود همه را از نظر گذرانید ، زبان به حمد و ثنای پروردگار و خدای جهانیان و مهربان گشود و اعتراف نمود که حکومت و مالکیت روز رستاخیز یعنی حکومت مطلقه آن صحنه حیرت انگیز و وحشت زا ، و آن سان عجیب و شگفت – آور در صحرای قیامت که این جهان و آن جهان تنها یکبار به خود می بیند ، همه مربوط به آفریدگار بزرگ این جهان است .

اینجا است که باید گفت این انسان بصورت یک فرد کامل از نظر عقیده در آمده یعنی : از یک طرف بنده خالص خدا ، و از طرف دیگر آزاد از بندگی بتها ، آزاد از بندگی جبار ها ، از بندگی شهوات و از بندگی مادیات و ....... شده . او میبیند هستی تمام موجودات و بقاء آنها همه مربوط به ذات حضرت حق است و ما سوای او هیچ ، و حتی قدرت و اختیاری را هم که خود به گروهی از جهانیان بخشیده ، در برابر قدرت و عظمت او ، به هیچ نمی توان گرفت . پس دیگران در نظر او ، بی ارزش محض ، فانی ، زوال پذیر و بی قدرت می نماید ، و تنها قدرت و عظمت را مربوط به ذات خداوند می داند بنابراین زوال پذیر ها و این موجوداتی که از خود هیچ ندارند و حتی قدرت نگهداری خویش را نیز ندارندقابل اعتماد و ستایش نیستند ، و نمی توان آنها را تکیه گاه خود قرار داد تنها یک وجود کمال این لیاقت را دارد و آن خدا است و بس .

بنده هر چه نعمت دارد و اساسا هستی او و هستی تمام موجودات دیگر همه مربوط به آفریدگار بزرگاست و دیگران قدر و سهمی ندارند ، تا بخواهیم در برابر آنها خضوع کنیم  و سر تعظیم فرود آوریم ، و دستورات آنها را اطاعت نماییم ، و یا در اعمال و کردار خود از آنها مدد بگیریم . این بیان مسلما نمی تواند آن حالت مخصوص بنده ای را که از همه کس بریده و موجودات دیگر را هیچ می بیند و تنها به خدا پیوسته است ، و هر چه کمال می بیند در خداوند می بیند ، مجسم نماید . اینجا است که گویا تمام موجودات را پشت سر افکنده ، دیگر آنها را هیچ می بیند ، نه آنها را قابل می بیند که در برابر آنها  خضوع و تعظیمی کند و نه قابل آنکه از آنها مددی بگیرد ، یک حالت آزادی محض از تمام جهانیان و بندگی خالص در برابر خدا احساس می کند و زبانش به این سخن گویا می شود : " ایاک نعبد " " عبادتمان مخصوص ذات پاک تو است " " و ایاک نستعین " : در کارها ، در کردارها و اعمالمان همه از تو کمک می گیریم و بس " . در بر خورد نیروها از او کمک می گیریم : بشر در این جهان با دو نیرو روبرو است ، با نیروی طبیعت و با نیروی موجود در وجود خویش ، که آن هم نیز به دو بخش تقسیم می گردد . نیروهای طبیعت به او زیانی نمی سازند ، جز آنکه راه بهره گیری از آنها را اشتباهی بپیماید ولی آن دو دسته نیروی موجود در وجود خود  ، یکی از آنها وی را به خدا راهنمایی می کند ، و در این راه یار و مدد کار اوست و دسته دیگر در صورت طغیان او را از خدا دور می سازد ، اینجا است که برای کنترل کردن این دسته و پشتیبانی آن گروه احتیاج دارد که از خداوند بزرگ مدد بگیرد ، و بگوید: ایاک نعبد و ایاک نستعین . راستی خوشا به حال آنکس که به این مرحله برسد ، که در برابر ذات حق ، و برای انجام فرمان او هیچ چیز را مانع نبیند ، و اساسا در انجام دستورات خداوند ، مرگ و زندگی نشناسد ، آنچه ببیند بشناسد ، خدا و دستورات او باشد ، و در برابر هیچ گردنکشی سر تعظیم فرود نیاورد ، او را کوچکتر از آن ببیند که به او اعتنا کند ، خود را از جاذبه مادیات بر کنار سازد ، هستی و نیستی ، برای او در برابر پروردگار ، مفهومی نداشته باشد . او همانند ابراهیم خلیل می گوید : ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین : " نماز و عبادتها ، مرگ و زندگی من همه از آن خداست ". او را میبیند و بس ، در کارها تنها از او مدد میجوید ، و کسی غیر از او لایق این معنی نمیداند ، و سر خضوع و بندگی را تنها در برابر او فرود می آورد ، در صحنه های زندگی همه جا فقط یک چیز می بیند وآن خدا است . اساسا برای هیچ فردی کمک گرفتن از غیر خدا مفهومی ندارد . انسان با چنین روحیه ای شخصیت تازه ای پیدا می کند ، از مشکلات نمی هراسد و با تکیه بر نیروی لا یزال الهی قدرت شگرفی پیدا می کند و بر مشکلات پیروز می گردد.

                                                        *** 

(( قل اعوذ برب فلق ))  ( سوره فلق آیه 1 ) .

ترجمه :بگو ، پناه میبرم به پروردگار سپیده صبح ،

تفسیر :بگو پناه میبرم به پروردگر سپیده صبح ،

(( و لقد خلقنا الانسن و نعلم ما تو سوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید )) ( سوره ق آیه 16 )

ترجمه :ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم ، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم .

تفسیر : نخست از علم بی پایان خدا و احاطه علمی او به انسانها سخن گفته می فرماید : ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم "( و لقد خلقنا الانسان و نعم ما توسوس به نفسه ) .

"توسوس " از ماده " وسوسه " به گفته راغب در مفردات به معنی افکار نا مطلوبی است که از دل انسان می گذرد ، و اصل آن از کلمه " وسواس " گرفته شده که به معنی صدای زینت آلات و همچنین پیام و صدای مخفی است . منظور در اینجا این است که وقتی خداوند از خطورات قلبی آنها و وسوسه های زود گذری که از فکر آنها می گذرد آگاه است مسلما از تمام عقاد و اعمال و گفتار آنها با خبر می باشد ، و حساب همه را برای روز حساب نگه می دارد . " و لقد خلقنا الانسان " ممکن است اشاره به این نکته باشد که خالق بشر محال است از جزیات وجود او بی خبر بماند ، آنهم خلقتی که دائم ومستمر است ، زیرا لحظه به لحظه فیض وجود از ناحیه خداوند به ممکنات میرسد که اگر یکدم رابطه ما با او قطع شود همه نابود می شویم ، همانگونه که نور آفتاب لحظه به لحظه از این منبع فیض بخش یعنی کره خورشید جدا می شود و در فضا پخش می گردد ( بلکه چنانکه خواهیم گفت ارتباط ما با ذات مقدس او از این هم بالاتر است ) . آری او خالق است ، و خلقتش دایم و مستمر ، و ما در جمیع حالات وابسته به وجود او هستیم ، با این حال چگونه ممکن است او از ظاهر و باطن ما بیخبر باشد ؟ و در ذیل آیه برای روشنتر ساختن مطلب می افزاید :" و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم " ( و نحن اقرب الیه من حبل الورید) . چه تعبیر جالب و تکان دهندهای ، حیات جسمانی ما وابسته به رگی است که خون را به طور مرتب از یکسو وارد قلب و از یکسو خارج کرده به تمام اعضا میر ساند که اگر یک لحظه در عمل آن وقفه رخ دهد فورا مرگ به سراغ انسان میآید . خداوند از رگ قلب ما نیز به ما نزدیکتر است .

این همان است که در جای دیگر می گوید : و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه انه الیه تحشرون :"بدانید خداوند بین انسان وقلب او حلال می شود ، و همه شما نزد او در قیامت جمع خواهید شد ( انفال 24 ) . البته همه اینها تشبیه است و قرب خداوند از اینهم برتر و بالاتر است ، هر چند مثالی از اینها رساتر در محسوسات پیدا  نمی شود. با این احاطه علمی خداوند ، و بودن ما در قبضه قدرت او، تکلیف ما روشن است ، نه افعال و گفتار ما از او پنهان است ،و نه اندیشه ها ونیات ، و حتی وسوسه هایی که از قلب ما می گذرد . توجه به این واقعیت انسان را بیدار می کند ، و به مسئولیت سنگین و پرونده دقیق او در دادگاه عدل الهی آشنا می سازد ، و از انسان بی خبر و بی تفاوت ، موجودی هوشیار و سر به راه و متعهد و با تقوی به وجود میآورد در حدیثی آمده است که روزی "ابو حنیفه " خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد من فرزندت " موسی " را دیدم که نماز می خواند ، و مردم از جلوی او عبور می کردند و آنها را نهی نمیکرد ، در حالی که این کار مطلوب نیست امام صادق علیه السلام فرمود : فرزندم موسی را صدا زنید ، حضرت را صدا کردند ، امام صادق علیه السلام سخن ابو حنیفه را برای فرزندش موسی ابن جعفر علیه السلام تکرار فرمود ، در جواب عرض کرد ای پدر " ان الذی کنت اصلی له کان اقرب الی منهم ، یقول الله عز و وجل و نحن اقرب الیه من حبل الورید ": " کسی که من برای او نماز می خواندم از آنها به من نزدیکتر بود ، چنانکه خداوند متعال می فرماید : ما به انسان از رگ قلب او نزدیکتریم ، امام صادق علیه السلام او را در آغوش گرفت ، و فرمود : بابی انت وامی یا مستودع الاسرار : " پدر و مادرم به فدایت باد ة ای کسی که اسرار الهی در قلبت به ودیعت نهاده شده ". مفسران و ارباب لغت درباره معنی"ورید " تفسیرهای گوناگونی دارند عده ای معتقدند که ورید همان رگی است که به قلب یا کبد انسان پیوسته است ، و بعضی آنرا به رگ گردن تفسیر کرده اند ، و گاه آنرا " وریدان " میگویند یعنی دو رگ گردن . ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد ، مخصوصا با توجه به آیه 24 سوره انفال که قبلا اشاره کردیم . ضمنا این کلمه (ورید) در اصل از واژه " ورود " به معنی رفتن به سراغ آب گرفته شده ، و از آنجا که خون از این رگ وارد قلب می شود و یا وارد به اعضاء دیگر آنرا "ورید" گفته اند .

ولی باید توجه داشت که اصطلاح متداول امروز درباره " ورید " و "شریان " ( رگهایی که خون را از تمام اعضاء به سوی قلب میبرد ، و رگهایی را که خون را از قلب به اعضا میرساند ) اصطلاهی است مخصوص علم زیست شناسی که ارتباطی به معنی لغوی این کلمه ندارد .

نکته : دوست نزدیکتر از من به من است بعضی از فلاسفه می گویند :" همانگونه که شدت بعد موجب خفا است شدت قرب نیز چنین است ، فی المثل اگر خورشید بسیار از ما دور شود قابل رؤیت نیست ، و اگر بسیار به آن نزدیک شویم چنان نور خیره کننده ای دارد که باز قدرت دید آن را نداریم . و در حقیقت ذات پاک خداوند همین گونه است ،" یا من هو اختفی لفرط نوره " : ای کسی که از شدت نورانیت از نظر ما پنهان شده ای " در آیات مورد بحث نیز نزدیکی فوق العاده خداوند به بندگان ضمن تشبیه جالبی بیان شده که او از رگ گردن به ما نزدیکتر است . این نزدیکی از شدت وابستگی ما به او سرچشمه می گیرد . حتی تشبیهاتی مانند اینکه عالم همه جسم است او روح عالم است ، عالم همه چون شعاع است او قرص آفتاب است ة نمی تواند بیانگر این رابطه نزدیک باشد ، و بهترین تعبیر همان است که امیر مؤ منان علی علیع السلام ( در خطبه اول نهج البلاغه ) فرموده است : " مع کل شیء لا بمقارنه و غیر کل شی لا بمزایله " : " او با همه موجودات است اما نه اینکه قرین آنها باشد ، و جدا از همه موجودات است اما نه اینکه از آنها برکنار باشد " جمعی از فلاسفه برای بیان این قرب فوق العاده تشبیه دیگری دارند ، ذات خداوند را به معنی " اسمی " و موجودات را به معنی "حرفی " تشبیه کرده اند .

توضیح اینکه : وقتی میگوییم " رو به کعبه کن " کلمه"به" به تنهایی مفهوم مشخصی ندارد و تا کلمه " کعبه "  به آن افزوده نشود گنگ و مبهم ونا مفهوم است ، بنا براین معنی حرفی به تنهایی نمی تواند مفهومی داشته باشد جز به تبع معنی " اسمی " . هستی تمام موجودات عالم نیز چنین است که بدون وابستگی و پیوند با ذات او اصلا به مفهوم و وجود و بقایی ندارد ، و این نهایت قرب خداوند را به بندگان ، و قرب بندگان را به او نشان میدهد ، هر چند بی خبران از این معنی غافلند . دوست نزدیکتر از من به من است  وین عجبتر که من از وی دورم چکنم با که توا ن گفت که دوست در کنار من ومن مهجورم .

                                                ***

 (( قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العلمین )) ( سوره انعام آیه 162 ) .

ترجمه : بگو : نماز و تمام عبادات من ، و زندگی و مرگ من ، همه برای خداوند پروردگار جهانیان است .

تفسیر : درآیه بعد اشاره به این می کند که بگو نه تنها از نظر عقیده من موحد و یکتا پرستم بلکه از نظر عمل ، هر کار نیکی که میکنم ، " نماز من و تمام عبادات من وحتی مرگ و حیات من همه برای پروردگار جهانیان است " برای او زنده ام ، به خاطر او می میرم و در راه او هر چه دارم فدا می کنم ، تمام هدف من و تمام عشق من وتمام هستی من او است ( قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین ) . " نسک" در اصل به معنی عبادت است و لذا به شخص عبادت کننده " ناسک " گفته میشود ، ولی این کلمه بیشتر درباره  اعمال حج به کار می رود ، و میگویند : مناسک حج ، بعضی احتمال داده اند که "نسک" در اصل به معنی " قربانی" بوده باشد ، ولی ظاهر این است که هر گونه عبادتی را شامل می شود ، در واقع نخست اشاره به نماز ( صلوه) به عنوان مهمترین عبادت شده ، بعد همه عبادات را به طور کلی بیان کرده است ، یعنی هم نماز من و هم تمام عباداتم و حتی زندگی و مرگم ، همه برای او است .                                              

(( کل من علیها فان )) ( سوره رحمان آیه 26 ) .

ترجمه :همه کسانی که روی آن ‌‌‌‌‌‍( = زمین ) هستند فانی می شوند ،

تفسیر : ما همه فانی و بقا بس تو را است ؟ باز در ادامه شرح نعمتهای الهی در این آیات می افزاید :" تمام کسانی که بر روی زمین زندگی می کنند فانی می شوند " ( کل من علیها فان ) . اما چگونه " مسئله فنا " میتوهند در زمره نعمتهای الهی قرار گیرد ؟ ممکن است از این نظر باشد که این فنا به معنی فنای مطلق نیست ، بلکه دریچه ای است به عالم بقا و دالان و گذر گاهی است که شرط وصول به سرای جاویدان عبر از آن است .  دنیا با تمام نعمتهایش زندانی است برای مومن ، و خروج از این دنیا آزاد شدن از این زندان ننگ و تاریک است. و یا از این نظر که نظر که ذکر نعمتهای فراوان گذشته ممکن است ما به غفلت و غرق شدن گروهی در زندگی دنیا و انواع خوردنیها و نوشیدنیها و لؤلؤ و مرجان و مرکبهای را هوارش گردد ، لذا یاد آوری می کند که این دنیا جای بقا نیست ، مبادا دلبستگی به اینها پیدا کنید ، و از آنها در مسیر پروردگار بهره نگیرد که این تذکر خود نعمتی است بزرگ . ضمیر در " علیها"  را به زمین باز می گردد که در آیات قبل اشارهای به آن بود ، بعلاوه از قرآن نیز روشن است . منظور از" من علیها " ( کسانی که بر زمین هستند ) انس و جن می باشند ، هر چند بعضی از مفسران احتمال داده اند که حیوانات و جنبندگان و موجودات زنده دیگر را نیز شامل می شود ، ولی ظاهر تعبیر "من" که معمولا برای صاحبان عقل می آید مان معنی اول است . درست که مسئله "فنا" منحصر به انس و جن نیست ، و نه حتی منحصربه موجوداتزمینی ، بلکه طبق تصریح قرآن تمام اهل آسمانها و همه موجودات فانی می شوند ، " کل شیء هالک الا وجهه" ( قصص 88 ) ولی از آنجا که سخن از ساکنان زمین در میان بوده در این آیه تنها آنها را مطرح کرده است . 

(( و یبقی وجه ربک ذوالجلل و الاکرام )) ( سوره رحمان آیه 27 )

ترجمه:و تنها ذات ذو الجلال و گرامی پروردگارت باقی می ماند .

تفسیر : در آیه بعد می افزاید " تنها ذات ذو الجلال و گرامی پروردگار تو باقی می ماند " ( و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام ) . " وجه " از نظر لغت به معنی صورت است که به هنگام مقابله با کسی با آن مواجه و روبرو می شویم ، ولی هنگامی که در مورد خداوند به کار میرود منظور ذات پاک او است ، بعضی نیز " وجه ربک " را در اینجا به معنی صفات پروردگار دانسته اند که از طریق آن ، برکات و نعمتها بر انسان نازل می شود ، همچون علم و قدرت و رحمت و مغفرت این احتمال نیز داده شده است که منظور اعمالی است که به خاطر خدا انجام داده میشود بنابراین همه فانی میشوند تنها چیزی که باقی می ماند اعمالی است که از روی خلوص نیت و برای رضای او انجام گرفته است .

ولی معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد . اما " ذو الجلال والاکرام " که توصیفی است برای "وجه " اشاره به صفات جمال وجلال خدا است ، زیرا ذوالجلال از صفاتی خبر میدهد که خداوند " اجل " و برتر از آن است ( صفات سبیله ) و " اکرام " به صفاتی اشاره می کند که حسن و ارزش چیزی را ظاهر می سازد و آن "صفات ثبوتیه" خداوند مانند علم و قدرت و حیات او است .

بناباین معنی آیه بهمرفته چنین میشود تنها ذات پاک خداوندی که متصف به صفات ثبوتیه و منزه از صفات صلبیه است در این عالم باقی و برقرار می ماند بعضی از مفسران نیز " صاحب اکرام " بودن خداوند را اشاره به الطاف و نعمتهایی می دانند که با آن اولیای خود را اکرام و گرامی می دارند ، جمیع میان معانی در آیه فوق نیز ممکن است .

در حدیثی می خوانیم که مردی در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول نماز بود سپس چنین دعا کرد : " اللهم انی اسلک بان لک الحمد ، لا اله الا انت المنان ، بدیع السماوات و الارض ، ذو الجلال و الاکرام یا حی و یا قیوم . پیامبر (ص) به اصحاب و یارانش فرمود :" و الذی نفسی بیده لقد دعا الله باسمه الاعظم الذی اذا دعی به اجاب ، و اذ سل به اعطی ": قسم به آنکس که جانم به دست او است خدا را به اسم اعظمش خواند که هر گهه کسی خدا را به آن بخواند اجابت می کند ، و هر گاه به وسیله آن از او تقاضا کند عطا می فرماید .